جمعه 29 شهریور ماه سال 1387
ممنون

آجیل بابت نظرات و اینا دستت درد نکنه
 
بابت همه چی ممنون

خیلی خوشحالم کردی

روز دوم مهر می بینمت.

دعا هم فراموش نشه 

 

تو مکتب عشق هم خواستی بنویس.

جمعه 22 شهریور ماه سال 1387
....

 سلام

نمی دونم دیگه باید چی کار کنم؟ البته تا الان کار خاصی که نکردم ولی نمی دونم می تونم کمک کنم یا نه!!!!

انقدر از دست اون آدمای...؟... عصبانیم که اگه ببینمشون نمی دونم چه برخوردی باهاشون می کنم ؟

می بینید خدا چه آفریده های خطاکاری دارید ؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!؟

به اسم علوم و معارف اسلامی                           به کام خودشون

اگه خدا تو این مدرسه مطرح بود... عمرا از این اتفاقا میفتاد؟

هر وقت دلم از دنیا و اون  مدرسه ی... می گیره یاد خواب زهرا میفتم

اون خواب بدجوری نظرم رو درباره ی این کادرِ؟؟؟؟؟؟؟؟ عوض کرد

چقدر می تونه این خواب برامون حرف داشته باشه ؟؟اگه بفهمیم ؟؟اگه بفهمیم ؟؟

اون موقع ها که مامانم می کفت تو این مدرسه هه ثبت نامت نمی کنم !!

تنها چیزی که تو تنهایی هام و گریه هام آرومم می کرد همین خواب بود

آجی هر کاری بتونیم برات می کنیم حتی با آقای لولاچی هم باشه می ریم صحبت می کنیم

پتشون و می ریزیم رو آب

انقدر آدم هستند که ازشون حساب ببرند

 ولی نباید از این راهها استفاده کنیم !!!!

فکر می کنن دارن کار درستی می کنن ؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا آدما باید اینطوری باشن

انقدر خسته ام

انقدر دلم گرفته

انقدر هوس جنوب کردم

انقدر خسته ام

خسته شدم از همه چیز

انقدر از خودم خسته شدم

دوباره شدم صفر.... صفر صفر   

همش می گم خدا خسته شدم  منم ببر پیش خودت

بعد می گم دیوونه! کارنامت رو نگاه کن ببین چندتا تجدیدی اووردی بعد از خدا بخواه ببردت

می گم راضیم خدا بازخواستم کنه انقدر خلقش باز خواستم نکنند راضیم

حداقل می دونم حقّه

می دونم آخرش جام ته جهنّمه ! آخرش رو می دونم

.

.

.

.

.

.

.

.دیشب داشتم کتاب المراقبات آیت اله تبریزی رو می خوندم

خیلی به دلم نشست 

اومدم کتاب رو از رو زمین بردارم یه مورچه رو باهاش اووردم بالا

گذاشتمش رو کتاب نمی تونست حرکت کنه  

انقدر نگاش کردم  انقدر کمکش کردم دعا کردم تا دوباره زنده شه... نشد که نشد

گفتم خدا ااااااااا چرا باید این مورچه رو مینداختید جلوی من

من انقدر گناه دارم ؟ چرا دوباره یه گناه دیگه

داشت جون می داد

انقدر از خدا خواستم حالش خوب بشه

دیدم نخیر خدا دارن یه چیز دیگه می گن ؟

بله

ظرفیت کتاب رو نداشتم    آره     ولی چرا اینجوری بهم فهموندید خدا

خدا با این کارتون گفتید

"عطیه خانوم بشین سر جات

هرچی من گفتم             درست

هر کاری بخوام هم می کنم شما نمی تونید جلوی منو بگیرید"

گفتم خدا اشتباه کردم منو ببخش

خوابم برد اون شبم از دستم در رفت

نتونستم کتاب رو بخونم ولی یه درس بزرگ گرفتم !!!!!

سه شنبه 19 شهریور ماه سال 1387
خدا بیامرزدش....

"بازگشت همه بسوی اوست"

خدا بیامرزدش دختر خوبی بود

نمی دونم دختر خوبی بود؟

چه خوب؟ چه بد؟

خدا بیامرزدش

شما هم دعا کنید خدا ببخشدش

سه شنبه 19 شهریور ماه سال 1387
سلام رایحه!!!!!!!!!

اسم این رو گذاشتم سلام رایحه تا پررررررررنگه پرررررررنگ شه 

 

سلام به دوستای خودم

رایحه ، مریم سادات ، هانیه ، فاطمه

رایحه خانوم اگه دقت کنید هم بزرگید ،هم پررررررررررنگ

مریم سادات جون شما رو هم دوم نوشتم چون باید رایحه جون رو اول می نوشتم احساس..... بهش دست نده

بعدشم فاطمه جون و هانیه جون شرمنده آخر نوشتمتون می دونستم به شما بر نمی خوره

..........علیک سلام ............

اینم گفتم چون اگه شماها جوابم رو نمی دادید دِین گردنتون بود

دوباره تنها شدم و فکر و خیال به سرم زد

یه آبجی دارم که از 5 ،6 سالگی بهش می گفتم آبجی

کوچکترین خالمه 6سال تفاوت سنیمونه

انقدر به مامانم می گفتم برام آجی بیاره؟؟؟؟؟ نیووورد که نیووورد

بهم  گفت بهش بگم آبجی تا دیگه از مامانم آجی نخوام

تا وقتی که مجرد بود بهترین خواهر تو تنهاییهام بود

ولی از وقتی که متأهل شد

دیگه تنها شدم

بی انصافی نباشه هنوزم بهترین پشتیبانم تو خانواده ست

ولی خب مسلّمه که وقتی ازدواج کرد رابطه ها سردتر شد حالا هم که فاطمه سادات دخترش اومده که دیگه سرش شلوغه!!!!

هنوزم خیلی باهام حرف می زنه ، نصیحتم می کنه ، به قول خودمون زیاد بالای منبر می ره

ولی 2 ،3 دفعه که اومدم جدّی باهاش حرف بزنم نشده......

من از وقتی که اومدم تو حلف خیلی بهتون وابسته شدم

خالم (همون آبجیه)هم همیشه بهم می گه

میگه انقدر اونا رو دوست داری که اصلا مارم فراموش کردی

آخه فقط شمایید که مثل خودمید

مشکلاتمون ، غمهامون ، شادیامون همه مثل همه

همدیگرو درک می کنیم

هر وقت من دارم می پکم یا با شماها می حرفم  خالم بهم میگه ایشاللللللللللللا یه شوهرایی گیرتون بیاد که حتی نذاره به هم زنگ بزنید   

از الان ماتم گرفتم چی کار کنم ؟

 من       بدون شما        نمی دونم ؟

خل شدم نه؟ آره فکر کنید خل شدم

اینطوری هم برای من بهتره هم برای شما !!!!!

بعضی موقع ها وقتی فکر می کنم ( آخه بعضی موقع ها فکر می کنم)

به خودم و روزگار خودم فکر می کنم

می گم نه به اونوقتا که هیچ کس رو دوست نداشتم

 نه به الان که به قول دختر خالم تقی به توقی عاشق می شم ؟ بهم میگه وااااااااااااااااا عطیه تو چقدر عشق داری بیخیال بابا ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

خدا جون داری چیکار می کنی بابا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به ما هم بگو ،بفهمیم !!!!!!!!!

آخه من ........طااااااااااااااقت نننننننننننننننننننندااااااااااااااااااااااااااااررررررررررررررررررررم

چی بگم دیگه؟

آهان

من و مریم سادات که هنوز همدیگرو  ندیدیم  اننننننننننقدرررررررررررررررررر دلمون واسه هم تنگ شده که نگو و نپرس ؟

دیگه چه برسه به ما؟

 خب دلم از دوریتون تیکه تیکه شده

تنگه آقا جون تنگه 

ماشاللللللللللللللللللاه انقدر گنده شدید که 4 تایی جا نمی شید؟

یه ذره هم به فکر سلامتی خودتون و من باشید بد نیستا؟!؟!؟!؟!

تازه فکرشو بکنید که فاطمه جون رفتن دکتر کمبود وزنشون رو جبران کنن

رایحه جونم که خدا بده برکت !

هانیه ام که دیگه از وقتی رفتن پیش خدا معلوم نیست وزن زیاد کردن یا نه ؟

و مریم سادات هم که وزن مشخصی ندارن تا رؤیت شن!!

دیگههههههههه همین دیگه

بگید بینیم آقاهاتون می زارن به ما تل بزنید؟؟؟؟؟

(تل همون زنگیدن خودمون ولی تو فرهنگ واژه ی یکی از دوستای آجی خانوم که من نمی دونم کی اند و نبایدم بدونم و در ضمن نبایدم بپرسم؟؟؟؟؟؟)

سه شنبه 22 مرداد ماه سال 1387
دیگه نمی تونم تحملش کنم .....

من نمی تونم ..... من تنهایی رو دوست ندارم .......آخه اصلا پیش نمیرم ....فقط دارم در جا می زنم .....هیچ کس و ندارم باهاش درد و دل کنم ....دارما مثلا همین آجیم  هم درکم می کنه هم راهنمایی........ ولی من یکی رو می خوام همش باهاش باشم ... هیچ وقت تنهام نذاره ... چون هم از تنهایی می ترسم هم اینکه می دونم تو تنهایی به هیچ جا نمی رسم....الان اگه آجیم بود میگفت پس خدا چی؟ درسته  خدا هست .....هیچ وقتم نیست تنهام بذاره ......ولی پیامبرم با تموم مقاماتش حضرت علی (ع) رو داشت ... عبدالمطلب و خدیجه هم پشتیباناش بودند ... اما من چی ؟ دوباره نگید شما که پیامبر نیستید ..... منم ادعای پیامبری نکردم فقط می گم با اینکه پیامبر می تونست تنهایی راه خودش و ادامه بده ولی بازم خدا  نذاشت تنها باشه .........تنها کسی هم که تنهایی می تونه دووم بیاره و خسته نمی شه خود خداست ...... می دونم خدا دوباره می خواد بهم بفهمونه ....بفهمونه من تکم هیچ کس دیگرو مثل من گیر نمیاری الکی نگرد .... آره خدا جون تکی قبول .....من چی ؟ الان چی کار کنم ؟

از اون اولم از تنهایی خوشم نمیومد ....آخه؟ ....آخه ؟....تنهایی...تو تنهایی همنشینم جناب ابلیس می شه.... هی تو گوشم چرندیات می گه منم  از کوره در می رم .....

ای وای خدا ......هرکی یکی رو برای درد و دل داره من که به جز تو کس دیگه ای رو ندارم فقط خودم و خودت ......پس من درد و دل می کنم شما هم جوابم و بدید چون اصلا نامه های بی جواب و دوست ندارم  مثل بعضیا نباش ... خودشونم می دونن منظورم کیه ؟ لازم نیست آبروشون و ببرم آخه هر کسی که مهم باشه من یکی اینجوریم که تا جوابشو ندم دلم راضی نمی شه ..... فکر می کنم اونم مثل خودم فکر می کنه؟؟؟؟؟؟

چند روز پیش بود که داداشم بهم گفت بس کن دیگه خودت و می کشی برا دوستات ...... اینا واسه تو دوست نمی شن .... اونا که واسه تو ارزشی قایل نیستن که خودت و می کشی ؟ دلم شکست .... خیلی .... خیلیم شکست ... گفتم یعنی اینجوریه ؟.....کسی واسه من ارزش قایل نیست ؟....نمی دونم آجی که به کنار ....باز اون تحویلم می گیره ....... اینجور موقع ها که می شه اون جمله ی همیشگی به ذهنم میاد "همه می خواهند دنیا را عوض کنند دریغ از کسی که بخواهد خود را عوض کند " نمی دونم کی گفته ولی هر کی گفته حرف قشنگی زده خودم و میذارم توی این جمله .... می گم نکنه تو خودت کاری کردی که باعث بشه بی ارزش بشی ...........

دوشنبه 21 مرداد ماه سال 1387
خدا جونم شکرت......

ای وای خدای من ........اگه من این دوستا رو نداشتم چی به سرم میومد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا جونم شکرت......

انقدر شکر که تو راضی بشی ....

اگه من نمی رفتم مدرسه ی معارف که با اینا دوست نمی شدم ؟؟؟

مدرسه ی معارف ؟ خوبه .......آره........خوبه

هم دوسش دارم هم دوستای دوست داشتنی توش دارم .....

اصلا بد جوری توش گیر کرده بودم ... اگه با آجیم نمی حرفیدم که دیگه می مردم .... نمی دونم چرا وقتی کم میارم می زنم زیر گریه ........ یه مدت بعد از مشهد خوب شده بودما ولی دوباره شروع شده تازه جالب اینجاست حر وقت دلم می گیره حس کارم هم می گیره ؟؟؟؟؟ تند تند کار می کنم و اشک می ریزم مامانم هم این وسط میاد منو می بینه و می خنده ؟؟؟؟؟ شما دیگه خواهشا به من نخند آجی خانوم

اصلا خدا ..... قربونش برم .... معلوم نیست چی کار می کنه یعنی معلومه ها اون ماییم که نمی دونیم داریم چی کار می کنیم .....

یه خبر خوب البته نمی گم نه ..... 

  اه دوباره مثل قدیما تو گلوم گیر کرد ...

"عطیه خانوم لطفا خودتون و بتهذیبونید ............ بسّه چقد دیگه می خوای به این کارات ادامه بدی ..............

اصلا می دونی مشکلت چیه ؟  تو اونی نیستی که هستی تو اونی هستی که می خوای بشی و هنوز به اون نرسیدی .....بعدا دوستات فکر میکنن تو اونی هستی که نشون می دی... بعد تو رو با خودشون مقایسه می کنن ..... آخه بیچاره ها از کجا خبر دارن ؟............... این عطیه هرو می بینن می گن وااااااااااااااااااااااااای چه عطیه ی خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خبر ندارن که عطیه ی تو خونه با عطیه ی تو مدرسه فرق می کنه خیلی ام نه ها.......... ولی اگه بخواد عطیه ی تو مدرسه باشه مشکلاتش از اینی که هست بیشتر می شه.....آخه بیچاره یه دفعه اومد اون مدلکی باشه با دختر خالش درباره ی رفتن به حوزه بحرفه ......نبودید ببینید دختر خالش چه جنجالی به پا کرد ........به هرکی می رسید میگفت می دونی چی شده ؟ عطیه تو خدا فنا شده ، عطیه خودش و داره برا خداش می کشه واز این حرفا .......پاک آبرو ریزی کرد تازه سال دیگه هم باهاش می خواد بره حوزه .... "

ای بابا خیلی منحرف شدیم  این خانوم آگاه تو گلوم گیر کرده بود اگه ولش می کردم تا صبح پتم و می ریخت رو آب ولی کار خوبی کرد کار منم راحت کرد هر چی می خواستم بگم و گفت......

یکشنبه 20 مرداد ماه سال 1387
هر کی یه جوری ما هم اینجوری ؟؟؟؟؟

وای که چقدر دلم گرفته خسته شدم از یکنواختی زندگیم ...، نمی دونم برم یا نه ؟ از یه طرف فاطمه  گفته شاید برگرده مدرسه و منم اگه نرم می دقم از دوری دوستای آسمونیم ... از اون طرفم اگه برم بعد بیرون اومدنم از اون مدرسه سخته ... یعنی نمیذارند...  و ...خوش به حال مامانمینا می شه ...آخه اونا نمی خوان بذارن من برم حوزه ... همش بهونه میارن            

یه دفعه می گن نمی خواد بری مدرسه معارف ....من میگم نه................. باید برم ...... حالا هم که به خودم قبولوندم که نرم ...بهتره واینا... حالا میگن تو باید بری... وای اگه نری چی میشه ؟... می دونی چیه ؟ آخه فهمیدن که مدرسه نمی ذاره برم حوزه ... این رو بهترین بهونه برای رفتن من به اون مدرسه می دونن منم می ترسم مثل بقیه ی بچه های پیش متقاعدم کنن و نذارن برم حوزه ... مامانم میگه تو هنوز بچه ای نمی دونی آینده یعنی چی ؟ ....آخه یکی نیست بگه آینده یعنی چی؟ ...تو این دنیا هر چقدر بچرخی و به دنبال دنیا و فیه ما فیهش بگردی آخرش به پوچی می رسی ....... به نظر من ..... همیشه واسه ی رسیدن به یه هدف دو راه هست ... یکیش مستقیم ... و به قول معروف هلو برو تو گلو .... ولی بر عکس اونیکی راه ، مار پیچه ..... انقدر پیچ و ماپیچه که ..... درسته اولش با اون هدف باحالیه ای و مصمم ..... ولی وسطای راه که می رسی ........ وقتی به دوتا بن بست خوردی و نا امید شدی همه چی یادت می ره .... هدفت رو گم می کنی و شایدم فکر کنی اصلا اشتباه انتخاب کردی و تغییرش بدی .... اونوقته که مثل آقای......؟.....تو گل گیر می کنی ..... تازه خبرم نداری گیر کردی  فقط درجا می زنی و هی فرو میری .... بدون اینکه بفهمی درسته .... بعضیا می گن آدم باید برای رسیدن به اون هدف بالا که جز خدا هیچ چیز دیگه ای نیست ، باید همه ی علوم و حقایق دنیا رو پشت سر بذاری و بعد به اون یگانه معبود برسی ............................

هیشکی نیست به اینا بگه اگه یادت رفت چی ؟ و هزار تا از اون سنگا که خودشون جلوی پای  ما می ذارن بذاریم ........

اه ه ه ه ه ه ه ه ....... خسته شدم انقدر جواب دادم ؟ هرکی از راه می رسه یه چیز می گه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا جون کم اوردم ... آره ... کم اوردم  حتی اونایی که با حوزه رفتن من موافقن بهم می گن تو واسه چی نرفتی گرافیک ؟....... ای بابا حالا بیا این یکی رو درست کن ........بهش می گم تویکی دیگه چرا ؟ جواب نداره ..... می بینی زمونه رو ..... بعضیا هستن از اون طفولیت تو مغزشون پر کردن تو باید بری حوزه و اینا ... بعد وقتی هم می رن حوزه اصلا نمی دونن واسه چی رفتن ؟    فقط یه سرنگ با از اینجور جمله ها بهشون تزریق کردن و خود به خودی عاشق حوزه شدن ......... حالا ما باید چقدر راه بریم چه قدر هفت خان رستم و رد کنیم .... تا آخر به اون نتیجه ای مه می خوایم برسیم یا نه؟

ان شا الله که میرسیم شما هم از خدا بخواین که هر چی صلاحه به من و دوستام بدن..........

جمعه 4 مرداد ماه سال 1387
بالاخره چی شد؟

بعد از سفر جنوب تازه فاطمه رو شناخته بودمش که داشت تنهام می ذاشت.......خیلی خیلی دلم براش می تنگید........

 چهار شنبه 21 فروردین..........زنگ ورزش..........بعد از چند روز غیبت اومد ، روی پله ها نشسته بودیم گفت من دیگه مدرسه نمی آم ، اون حرف میزد و من تو چشاش زول زده بودم که چی می گه؟

اشکام رو نتونستم جمع کنم........مشاورمون اومد و دعوامون کرد و فاطمه  رو برد، تا حالا قدرش رو نمی دونستم ، تازه فهمیده بودم فاطمه کیه ؟ روز و شب نداشتم  هروقت کسی اسمشو میوورد یا یادش می یوفتادم میزدم زیر گریه.......می دونستم اگه بره تنها می شم...........اون روز بدون اینکه بذارند خداحافظی کنه فرستادنش رفت.......دلمم با خودش برد .......دیگه هیچ امیدی به زندگی نداشتم........ روز وشبم شده بود گریه ..........دوستام هم خوشحال از اینکه فاطمه رفت و عطیه که دیگه اون عطیه ی قبلی نبود واسه خودشون شد ، چقدر دوستام دور و برم می چرخیدن و من حتی نگاهشونم نمی کردم ، آخه تموم فکر و ذکرم شده بود فاطمه.........همش دوست داشتم مدرسه تموم شه و از دستش خلاص شم.......دیگه هیچ کاری رو نمی تونستم بکنم.......خسته شده بودم تا اینکه سه شنبه 27 ام........فاطمه اومد.......دلم براش خیلی تنگیده بود......وقتی دیدمش دیگه ولش نکردم تا تونستم باهاش حرف زدم هیچی واسم مهم نبود ، فقط می خواستم با فاطمه باشم اگرم هیچی نمی گفتم همین که باهاش بودم حالم بهتر می شد ،دوباره فاطمه رو بدون خداحافظی فرستادنش رفت ، پنج شنبه 29 ام وفات حضرت معصومه س بود دلم گرفته بود ، شب وقتی اذان داد به زور بابایینا رو بردم حرم نماز....... دیر رسیدیم و به جماعت نخوندیم ........دعای کمیل بود....... دلم نیومد رهاش کنم .......موندیم خیلی دعا کردم خدا فاطمه رو بر گردونه .......شد شنبه سر زنگ جامعه ........ داشتم از ذوق می مردم ....فاطمه اومد مدرسه ......باورم نمی شد و.........فاطمه اومد .........

 

وحالا......

 

دل که محدودیت مکانی حالیش نمی شه ، با اینکه خونه هامون خیلی دوره ولی دلامون همیشه و همه جا با همٍ..........  

جمعه 4 مرداد ماه سال 1387
خداحافظ ...

دوشنبه 13 اسفند آخرین روزی بود که ......تو جنوب بودیم..... 

خدا با ما بود چون آقای حجتی میگفتن : خدا یارمون بود تونستیم بیایم فکه...

فکه ....

جای حرف نداره.... خودش با آدم حرف می زنه ، تو فکه حال عجیبی داشتم آخه داییم که مفقود الاثره اونجا بوده ...احساس می کردم دایی همه جا با ما بود...

بعد.....

دیگه....  

آخرشه....

فتح المبین .......کانال .......شهید آوینی..........

.......قتلگاه شیخی......... با مراسم وداع.......

دیگه اون وقت تازه داشتیم از خواب غفلت بیدار می شدیم ،تازه می فهمیدیم که دیگه

 آخر راهٍ...... تموم شد........ نیومده رفتیم .......

 خدایا به همین زودی تموم شد

 هیچ کس دوست نداشت فتح المبین رو رهاش کنه....... دیگه تموم می شد......... دیگه تمومٍ تموم

وداعٍ دلگیر........... با یه غروب دل انگیز .....

.........خداحافظ شهدا...........

...........خداحافظ عشق به معنایٍ واقعی..........

...........خداحافظ همه ی خوبی ها............

...............خداحافظ خاکٍ شلمچه

                                   طلاییه

                                             اروند

                                                      و.......

همون خاک هایی که با همه ی خاکها فرق می کنن.........

 

 

.............اینم از سفر جنوب امسال.........

 

جمعه 4 مرداد ماه سال 1387
طلاییه پیش شهیدا ، پیش خداییان و نزدیک خدا

چرا واقعا باید اینجوری باشه ؟ البته هر چیزی یه حکمتی داره ، حالا باید ببینم حکمتش چیه ......تو طلاییه اینجوری ؟ اونم توی طلاییه ، توی طلاییه ای که همه میان و همه چیزشونرو فدا می کنن من اینجوری اومدم ...... با دل شکسته......

دلم امروز مثل خاک های تیکه تیکه شده ی طلاییه شده ، مثل یه پازل ، می شه کنار هم چیدشون ولی من همه ی تیکه هاشون و خرد کردم ، پودرشون کردم که حالا حالا ها نشه درستش کرد ، دیگه هیچ وصلی نداشته باشه...... دیگه هیچ واسطه ای بینشون نباشه....... همشون از هم جدا باشن جدای جدا .......تا با باده اینجا همشون پخش و پلاشن هر کدومشون بره یه جا که خودمم ..........

همیشه ی همیشه ، برای همیشه دنبال یه گمشده بگردم یه گمشده ی بزرگ و غریب ، اگه تیکه های بزرگ رو خرد نمی کردم ، پودرشون نمی کردم زحمت کمتری برای جمع کردنش میکشیدم ... ولی اینجوری خوب شد ، خودم برای خودم ....برای دل گمشدم ....باید بگردم و تا ....... پیداش کنم ذره ذره شو پیدا کنم ، برام لذت بخشه ، اونوقته که باهاش صفا می کنم ، اونوقته که قدرشو می دونم ، آخه می دونم دیگه چقدر ارزش داره ......چقدر براش زحمت کشیدم .......آخه اونوقت به همین راحتی ها به دستش نیاوردم ....

پس دلم و می ذارم تو طلاییه ، خدا جون خودت مراقبش باش خودت نگهش دار ، جای بد نره خیلی هم ازم دور نشه .... دفعه ی بعد که اومدم حداقل یه ذره شو پیدا کنم ................

خدا جون غریبی بهترین دواست برای هر دردی .............

خدایا دوستی رو که دوست باشه رو بهم نشون بده چون دوسته .......دوست.......که دست آدم رو می گیره می بره بالا ، یکی رو پیداش کردم می تونه کمکم کنه ، دستم رو بگیره ، ولی نمی ذارن . خدا جون کمکم کن توی تنهاییام فکر کنم ، به یه جایی برسم ، به بالا به اون بالای بالا خدای من نذار تو باتلاق گمراهی فرو برم ، انقدر فرو برم که دیگه هیچ کس....... هیچ کس...... هیچ کس نتونه بیارم بیرون نذار........خدایا فقط تو رو دارم ، دیگه به پوچی رسیدم ، دیگه دل ندارم..... محبت ها و علاقه هام نسبت به همه کم شده ..... تا بگردم و گمشدم رو پیداش کنم ، کمکم کن کمکم کن تا با عزّت پیداش کنم ....اول بهش معرفت پیدا کنم.... بعد پیداش کنم ، جوری پیداش کنم که دیگه نتونم به این راحتی ها از دستش بدم ..........ای خدا .......خدای من شدیدا به کمکتون احتیاج دارم ،کمکم کن و نذار این حال و هوام ،ابن اشکام الکی الکی هدر بره و به هیچ جا نرسه ، نذار حالی که الان بهم دست داده از دست بدم ، خدایا خدا جونم .......باشه .....   باهام باش ، تو که همیشه کمک حالم بودی و کمکم می کردی البته همه هم بودند اما......... الان .....تنهام..... شاید همه دورم باشن و دور و برم بچرخن ، ولی تنهام .........یه تنهای غریب ..........یه تنهایی و غربت مثل اینجا......... خدایا بد بنده ایم...... بد...... هر وقت دلم می گیره ، غصه دارم ، اعصابم خورده ، می یام پیشت......... تا حالا نشده یکبار وقتی خوشحالم و از همه چیزم می گذرم تا به خوشحالیم برسم    بیام و به تو برسم ، باهات درد و دل کنم.......ای خدا می خوام ایندفعه برای همیشه بهتون قول بدم...... یه قول از اون قولا....... تا برای همیشه..... تا برای همیشه...... به یادتون باشم ...دوست ندارم دلم رو همینجوری به همین راحتی ها پیداش کنم ، می خوام با تو باشم ، کمکم کنید و با تمام حال پیدایش کنم و دیگه ولش نکنم ،

خدا جون خلاصه ی کلام به کمکتون محتاجم ...........

 

می خوام همیشه باهاتون باشم چون خیلی دوستتون دارم .

 

 

         .....فعلا... نه ببخشید

قراره همیشه سلام بدم

                                                 پس

سلام خدا جون